|
|
|
|
|
میلاد تو هدیه خداوند میلاد تو میلاد گل و گلاب و لبخند میلاد مادر عالم حضرت زهرا سلام الله علیها را به همه عالم تبریک میگم . وای چه روز با شکوهی امروز دلم میخواد به همه دنیا با تمام وجود بگم شاد باشید شادی کنید دیگه روزی بهتر از این نیست. دلم میخواد مثل یه پرنده پرواز کنم به همه جا سر بکشم و به همه بگم بدونید مادرتون امروز متولد شده خوشحال باشید و همه ناراحتی ها رو فقط به خاطر همین نعمت از یاد ببرید. اما یا زهرا خودتون میدونید دیگه پری برای پرواز ندارم. یا زهرا میدونید دیگه آرزویی ندارم . هر وقت فکر میکنم انگار هر بار که روز میلاد شما میشه مثل اینه که دوباره اون روزهای سخت بازم براتون تکرار میشه دلم میگیره . هرچی یه روزی آرزوشو داشتم دیدم نمیشه یا بازم اصل نیست. با هر کی با صداقت حرف زدم دیدم ته دلش باهام صاف نیست خیلی ها پشت حرفاشون قایم میشن نمیدونم شاید فکر میکنن اینقدر متوجه نمیشم که منظور اصلی یا هدف این حرف ها چیه. خیلی ها ادعای ایمان میکنن ولی بعد از سالها هنوز نمیتونن برای یه تصمیم توکل به خدا کنن و خوب وبدش رو بسپارن به خدا به فکر احساسات اطرافیانشون هم باشن نمیدونم شاید هم اون کارو درست نمیدونن ولی باز متوجه نمیشم چرا دست ازش نمیکشن . من دیگه خیلی خسته ام یا زهرا من دیگه تصمیم گرفتم از همه علایق وآرزوهای خودم بگذرم و تموم دلمو بسپارم به خودتون هر چی شما بگین هر چی شما برام خیر بدونید همونو انجام میدم میدونم برام سخته ،ازتون میخوام که یه لحظه هم تنهام نزارید که واقعا اگه بدونم نگاهتون بهم نیست میمیرم . دیگه بهم ثابت شده خیلی وقتها به جای اینکه به خودم و آرزوهام فکر کنم باید فقط به وظیفه ای که خدا برام گذاشته عمل کنم. یه زمانی فکر میکردم میتونم یه بهشت کوچولو برا خودم درست کنم ولی الان دیگه همه دنیا عین یه قفس شده برام یه حصاری که همه میگن همین بهتره پرواز برا چی. بشین همین جوری زندگی کن . دیگه هم بال وپری برام نمونده که بگم نه من آروزی پرواز دارم فقط یه اشک رون دارم نه توان حرف زدن ونه ادعایی از خودم . دلم میخواد برم یه جای دور که کسی نباشه ونزدیک آسمون باشم و سرمو بزارم رو زانوتون و مطمئن باشم که کسی که همیشه مهربونه کنارمه. دستتونو بکشید رو سرم تا قلب شکسته ام آرامش پیدا کنه. هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی ناملایمات بتونه جلوی رسیدن به آرزوهام باشه فکر میکردم هرجوری هم که بشه من میتونم پیش برم ولی فاطمه جان الان دیگه حتی توان ایستادن ندارم چه برسه به رفتن . چشم امیدم فقط به خودتونو نه به هیچ کس دیگه همه جا رفتم با همه حرف زدم ولی روزگار دل همه رومشغول خودشون کرده و تنها منافع خودشون نه اینکه درست چیه اصل چیه، دیدم حتی بچه بسیجی ها هم که دعای دین و ایمونشون میشه اهل پارتی بازی به نفع خودشون هستن و دیگرون رو نمیبینن و فکر میکنن کلاس اخلاق که میرن دانا شدن و این دیگرون هستن که ندانسته رفتار میکنن ..... خسته شدم از اینکه همیشه سعی کردم تحلیل درست یه مطلبو پیدا کنم به دیگرون بگم وگرنه میبینم خیلی ها به خیلی چیزها فکر نمیکنن (شاید حرفهام براتون بی معنی باشه ولی اگه موقعیت های اینطوری رو درک کرده باشید معنی حرفمو خوب میفهمید ) حتی تو این انتخابات که ناظر صندوق بودم دیدم خیلی ها وقت درست یه مطلبی رو میدونن حتی این زحمتو به خودشون نمیدن که حداقل یه اعتراضی بکنن و با این جمله که من نمیدونم خودشونو کنار میکشن .....خسته شدم زهرا جان وجود پر درد منو خودت پر از رحمت کن دل بی طاقت منو خودت قرار و آرامش بده |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 11:42 توسط زهرا
|
|
||