تبليغاتX
جرعه - حس عجیب
 

کلا نمیدونم من چرا اینقدر حس های عجیبی دارم . خیلی وقتها که در مورد رفتار اطرافیانم احساس خاصی داشتم ولی دیگرون اینطور نبودن و میگفتن اشتباه برداشت کردی .البته بعدا فهمیدم خیلی هاش درست بوده. مثلا یه نمونه خیلی ساده وقتی مادرم میخواد بهم زنگ بزنه متوجه میشم یا وقتی ناراحته (من یه شهر دیگه هستم)از شب تا صبح کابوس میبینم یا یه وقتی که لباسی برام خریده بود همون وقت که بهم گفت تو ذهنم اومد که چه رنگیه وبعد که رفتم خونه دیدم همون رنگیه!

شاید خیلی های دیگه هم اینجور باشن از کجا معلوم نه خوب من که تو دل مردم نسیتم.

ول چیزی که امروز خواستم در مورد بنویسم حس عجیب غریبی بود که دیشب سر دعای کمیل داشتم. ما تو خوابگاه امکانات زیادی نداریم و چون از دانشگاه و از شهر دوریم مراسمهامونو خودمون برگزار میکنیم دیشب هم چون بقیه دوستان نبودن وکسی نبود به من گفتن برا خوندن دعا برم. وقتی دعا رو میخوندیم مثل همیشه چراغ اتاق خاموش بود و ما با یه چراغ مطالعه میتونستیم ببینیم . یه دفعه که سرمو از کتابچه دعا بالا آوردم و تاریکی اتاق رو حس کردم احساس کردم تو قبرم و این تاریکی قبره و حس میکردم باید داد بزنم انگار که این دفعه باید دعا رو جوری بخونم که خدا بشنوه . البته چند ثانیه ای بیشتر  این حس رو نداشتم ولی ترسیده بودم

چقدر عجیب بود فکر میکردم این دعا آخرین ارتباط منه باید هرجوری شده بگم و بخوام که خدا منو ببخشه و خدا ببخشه وگرنه تو تاریکی چیکار کنم

تنها

بی چاره

ناتوان

با رویی سیاه

عید که رفته بودیم باغ وحش هم یه حسی تو همین مایه داشتم اگه اون حیوونها هم ما رو یه طور دیگه ببینن چی

اگه بعضی از آدمها منو طور دیگه ببینن چی

اگه اون دنیا خدا عیبهای منو نپوشونه چی

از قبلش که بخواییم بریم باغ وحش دلم نمیخواست بریم ولی  رفتم و باور کنید از هزار تا سخنرانی  و موعظه و نصیحت بهتر بود . تازه قدر واقعی بعضی نعمتها رو که به چشم نمیاد درک کردم:

نعمت لباس

فهمیدن و متوجه خیلی از امور اطراف بودن

حریص نبودن

توانایی کنترل غرایز مثل خوردن و.... (یه گرگه از همون پشت نرده ها همش میخواست یه راهی پیدا کنه بیاد بیرون هممونو بخوره)

و حرف آخر 

دیروز که داشتم تو دانشگاه راه میرفتم . نیست بهار شده پر جک وجونور شده . هی سوسکهای خاکی سیاه رو میدیم و کمی چندشم میشد یا حرفی افتادم که روایتی بود از حضرت سلیمان (اگه اشتباه نکنم) که به خدا گفت این کرم خاکی رو برا چی آفریدی آخه؟ خدا در جواب گفت میدونی سلیمان این کرم خاکی هم میگه سلیمان به این عظمت رو برا چی آفریدی من که خیلی بیشترو بهتر از اون عبادتت میکنم!

اگه آدم از سوسک خاکی کمتر باشه خیلی آبروریزیه ها ! آدم با این دید واقعا میتونه آدم دیگه ای رو مسخره کنه یا کم ببینه اونم خیلی ضایع است

ای خدای مهربون از سرتقصیراتم بگذر و توفیق اطاعت وبندگیتو نصیبمون کن خدایا نپسند بعد از انسان بودم از سوسک خاکی کمتر بشم 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:32  توسط زهرا  |