تبليغاتX
جرعه
سلام به همه دوستان که تو این مدت اینجا سر زدن و با جملات قصار خودشون دل همه رو شاد کردن!

میدونید چی آدمو ناراحت میکنه اینکه همه میگن ما تو پروژه مون کاری کردیم که کسی نکرده بود ولی من دارم میگم ای خدا چرا کاری که همه تو نستن انجام بدن رو من نمی تونم!!!!!

یکی از دوستام که امروز حال زار  منو دید و دید که دیگه دارم میمیرمهی گفت بابا همین جوریه بابا بی خیال و هزار تا بابای دیگه بالاخره که دید نه مثل اینکه اوضاع خیلی قمردرعقربه(از نظر شگفتی هایی که من تو انجام پروژه به اون برخورد کردم) گفت  حتما خدا میخواد تو این سختی رو بگذرونی و این سختی ها تو برنامه تو بوده و... بالاخره رسیدیم به اینکه اصلا خود خدا میخواد که اینجوری بشه و اینکه مشکل پروژه مواد یا شرایط فرایندی نیستن مشکل خود منم!! باورتون میشه ماده ای که تا سه ماه پیش تو ۱۱۰ هم کلی طول میکشید که پخت بشه یعنی بیشتر از دو ساعت دو ساعت و نیم حالا تو ۶۰ درجه ظرف ۲۰ دقیقیه پخت میشه میدونم باورتون نمیشه ولی من هیچ وقت تو زندگیم دروغ نگفتم!

جالب ترش اینجاست که بازم همین امروز یکی از دوستان که لطف کردن و سری زدن و نظری دادن گفتن (البته معنی این کامنت اینطوریه) که خدا خودش همینو میخواد

بازم جالبترش اینجاست که تو اتوبوس دانشگاه که به سمت دانشگاه حرکت میکردم و ناراحت و گرفته بودم از رادیو که روشن بود شنیدم که یه نفر از شمال با اسم زهرا(قاسم زاده )تماس گرفت و گفت یه آهنگ براش پخش کنن و چون خیلی ناراحته حتما براش پخش کنن و مجری شروع کرد به گفتن اینکه نبینم ناراحت باشین و توکلتون به خدا   . واقعا احساس میکردم داره به من میگه!

 آخه چرا خدا با من این کار رو میکنی! باید چیکار کنم که باهام دوست بشی؟ خدا جوونم خدا جوووووووووووووونم خداااااااااااااااااااااااااااااجونننننننننننننننننم 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 17:23  توسط زهرا  | 

 

خدایا اینقدر بزرگی که من در برابر این همه عظمت و بزرگی توان سربلند کردن ندارم حتی توان حرف زدن که تمام دلمو خودت میخونی.

خدایا گفتی هروقت بنده ای باهات حرف میزنه مثل اینکه فقط اون بنده رو داری و هیچ کس دیگه ای نیست به حرفاش گوش میدی ولی بنده ها وقتی با تو حرف میزنن انگار چند تا خدا دارن. خدایا راست میگی ولی وقتی باهات حرف میزنم صداتو نمیشنوم خدایا وقتییه بنده ایاینقدر اینطوریه بهتر نیست دیگه اصلا حرف نزنه!؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 13:36  توسط زهرا  | 

 

کلا نمیدونم من چرا اینقدر حس های عجیبی دارم . خیلی وقتها که در مورد رفتار اطرافیانم احساس خاصی داشتم ولی دیگرون اینطور نبودن و میگفتن اشتباه برداشت کردی .البته بعدا فهمیدم خیلی هاش درست بوده. مثلا یه نمونه خیلی ساده وقتی مادرم میخواد بهم زنگ بزنه متوجه میشم یا وقتی ناراحته (من یه شهر دیگه هستم)از شب تا صبح کابوس میبینم یا یه وقتی که لباسی برام خریده بود همون وقت که بهم گفت تو ذهنم اومد که چه رنگیه وبعد که رفتم خونه دیدم همون رنگیه!

شاید خیلی های دیگه هم اینجور باشن از کجا معلوم نه خوب من که تو دل مردم نسیتم.

ول چیزی که امروز خواستم در مورد بنویسم حس عجیب غریبی بود که دیشب سر دعای کمیل داشتم. ما تو خوابگاه امکانات زیادی نداریم و چون از دانشگاه و از شهر دوریم مراسمهامونو خودمون برگزار میکنیم دیشب هم چون بقیه دوستان نبودن وکسی نبود به من گفتن برا خوندن دعا برم. وقتی دعا رو میخوندیم مثل همیشه چراغ اتاق خاموش بود و ما با یه چراغ مطالعه میتونستیم ببینیم . یه دفعه که سرمو از کتابچه دعا بالا آوردم و تاریکی اتاق رو حس کردم احساس کردم تو قبرم و این تاریکی قبره و حس میکردم باید داد بزنم انگار که این دفعه باید دعا رو جوری بخونم که خدا بشنوه . البته چند ثانیه ای بیشتر  این حس رو نداشتم ولی ترسیده بودم

چقدر عجیب بود فکر میکردم این دعا آخرین ارتباط منه باید هرجوری شده بگم و بخوام که خدا منو ببخشه و خدا ببخشه وگرنه تو تاریکی چیکار کنم

تنها

بی چاره

ناتوان

با رویی سیاه

عید که رفته بودیم باغ وحش هم یه حسی تو همین مایه داشتم اگه اون حیوونها هم ما رو یه طور دیگه ببینن چی

اگه بعضی از آدمها منو طور دیگه ببینن چی

اگه اون دنیا خدا عیبهای منو نپوشونه چی

از قبلش که بخواییم بریم باغ وحش دلم نمیخواست بریم ولی  رفتم و باور کنید از هزار تا سخنرانی  و موعظه و نصیحت بهتر بود . تازه قدر واقعی بعضی نعمتها رو که به چشم نمیاد درک کردم:

نعمت لباس

فهمیدن و متوجه خیلی از امور اطراف بودن

حریص نبودن

توانایی کنترل غرایز مثل خوردن و.... (یه گرگه از همون پشت نرده ها همش میخواست یه راهی پیدا کنه بیاد بیرون هممونو بخوره)

و حرف آخر 

دیروز که داشتم تو دانشگاه راه میرفتم . نیست بهار شده پر جک وجونور شده . هی سوسکهای خاکی سیاه رو میدیم و کمی چندشم میشد یا حرفی افتادم که روایتی بود از حضرت سلیمان (اگه اشتباه نکنم) که به خدا گفت این کرم خاکی رو برا چی آفریدی آخه؟ خدا در جواب گفت میدونی سلیمان این کرم خاکی هم میگه سلیمان به این عظمت رو برا چی آفریدی من که خیلی بیشترو بهتر از اون عبادتت میکنم!

اگه آدم از سوسک خاکی کمتر باشه خیلی آبروریزیه ها ! آدم با این دید واقعا میتونه آدم دیگه ای رو مسخره کنه یا کم ببینه اونم خیلی ضایع است

ای خدای مهربون از سرتقصیراتم بگذر و توفیق اطاعت وبندگیتو نصیبمون کن خدایا نپسند بعد از انسان بودم از سوسک خاکی کمتر بشم 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:32  توسط زهرا  | 

با سلام دوباره

خیلی جالبه همیشه تا من میام بگم خسته ام نمی تونم نمی خوام و... خلاصه از زیر بار مسئولیت شونه خالی کنم خدا یه چیزی جلوم میزاره و نشونم میده که میگم نه خدایا قربونت حالم خوبه خوبه!!

یکشنبه ای یکی از هم واحدی هام تقریبا بیهوش شده بود و آمبولانس اومد و با برانکار از اتاق بردنش بیمارستان و رفته بود زیر سرم. حالا به خاطر چی؟ دختر خیلی حساسیه مخصوصا تو امر درس و نمره و امتحان و ارائه و ...

تو امتحانات ترم پیش هم جند بار اینطوری شده بود و برده بودیمش درمانگاه و بهش سرم زده بودن و اینبار هم استرس ارائه پروژه همون درس که امتحانش رو هم خراب کرده بود و پروژه برنامه نویسی هم اجرا نشده بود باعث شد دوباره حالش بد بشه، با اینکه خیلی هواشو داشتیو ولی خوب از این رفتار خستگی تو بچه ها بود چون اصلا خودش همکاری نمی کرد و هیچی نمی خورد وچون اتفاق همچین ناگواری هم نبود و بالاخره اکثر بچه ها اینو تجربه داشتن یه کم لوس بازی به نظر میرسید.

به خودم اومدم که نکنه منم با این بی صبری هام همه رو خسته کردم و چقدر کم طاقت شدم و...ویه روزی رو دوباره به تلاش و تکاپو(اینقدر که طبقه ها رو بالا پایین میرم و دانشگاه رو دور میزنم واقعا تکاپو واژه مناسب تریه!)ادامه دادم ولی هنوز یه چیزی رو دلم سنگینی می کنه، یاد حرفهای استاد حورایی افتادم.

تو یکی از جلسات دوره موفقیت و آرامش درباره کارما صحبت می کردن:

کارما عبارت است از عکس العمل رفتار و عمل که من در این دنیا انجام میدم.(به عبارتی اگه فکر رو یک نو تابش انرژی فرض کنیم که نظرجدیدیه کارما میشه بازتابش این فکر و اشعه که البته میرایی هم نداره)

که دو تا خصوصیت میشه براش شمرد  یکی اینکه بازتاب عمل در همین دنیا کارما گفته میشه و دوم اینکه حتما بالافاصله نیست.

بازتابهای منفی که به خاطر یه عمل منفی میبینم میتونه به شکل های مختلف باشه(فکر میکنم برا من همش با همه):

حزن های بی دلیل

گره در کارها

برخورد به سختی

گرفتاری وبلا

محرومیت(سلب توفیق بندگی)

 و سردسته ی کارهای بد ظلمه که انواع مختلفی داره ، اذیت و آزار پدر ومادر و ...که به نظر من ظلمی که خیلی راحت خیلی هامون انجام میدیم ظلم به خودمون هستش.

بازتاب های مثبت هم میشه :

اتفاق گوارا

گشایش

ردیف شدن و آسانی امور

جلب توفیق

 

داستان جالبی رو هم درباره آزمایشات الهی در مورد پیامبران گفتن:

حضرت یعقوب خیلی ثروتمند بود و خیلی به فقرا کمک میکرد شبی که سفره اطعامش رو به همه باز بود و همه مود لطف قرار گرفته بودن آخر شب یه فقیری میاد و حضرت یعقوب میگه امروز خیلیها استفاده کردن و الان آخر شبه بمونه برا فردا و همون شب بود که اون خواب رو برا یوسف دیدن و یوسف به چاه افتاد و یعقوب به تدریج نابینا شد و یا حضرت یونس که از قومش روبرگردوند و خدا اونو درقعر تاریکی دریا به سیاهی شکم ماهی فرستاد، هرسه تا تو سیاهی و تاریکی فرو رفتن : ته چاه ، نابینایی؛ شکم ماهی( یه نکته که حتما یه رازی تو تاریکی هست مثل تاریکی شب که خیلی برا دعا و نماز تو این ساعات سفارش ده )

و حضرت یونس تو اون تاریکی : فنادی فی الظلمات     لا اله الا انت( از غیر خدا برید)   سبحانک ( سوظن رو تو خودش نسبت به خدا از بین برد وبه خدا توکل کرد)   انی کنت من الظالمین( و اقرار به خطا کرد)

و خداوند او را نجات داد : فستجبناه و نجیناه من الغم( امیدوارم درست نوشته باشم)

 

و در آخر هم روزنه امیدی برا من:

درسته که هر تابشی بازتابشی داره ولی اگه توبه کنم خدا جلوی بازتابش رو میگیره

برای توبه و روی آن ماندن باید یادمان باشد همه جا محضر خداست مثل دوربین فیلمبرداری همیشه دارن فیلممونو میگیرن بس باید خوب بازی کنم

التماس دعا من هنوز یه چیزی رو دلم سنگینی می کنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:22  توسط زهرا  |