تبليغاتX
جرعه
 

یکی به داد من برسه آخه . خسته شدم خسته شدم خسته شدم

از تابستون پارسال تا الان که دارم روی پروژه کار می کنم حتی یه کم هم کارام پیش نرفته . دیگه اصلا میل و رغبت برای ادامه ندارم

الان هم حسابی بغضم گرفته و کم مونده وسط دانشکده بزنم زیر گریه

سه شنبه پیش که استاد گفت این کار رو دوباره انجام بده این دفعه خودت وزن کن( برای تست مادون قرمز که اپراتور آزمایشگاه خودش انجام میده) گفتم جهنم بازم انجام بده

داشتم نمونه مو آماده می کردم و یکی دو ساعت دیگه از کارم مونده بود که بعد باید یه روز می زاشتم تو آون خلا که یکی از همکلاسی های گرامی آمد و می خواست نمونه تو آون بزاره وقتی فهمید من می خوام نمونه بزارم ازم اجازه گرفت دلم نمی خواست بزارم ولی دلم نیومد و چون بعد از آون باید سریع می برم برا تست گفتم شما(از آقایون همکلاسی بودن) جمعه بیایید نمونه منو بزارید تو آون و یادم رفت از سه شنبه برا جمعه تو برگه ای بنویسم و بزارم رو آون ایشون که اومده بودن دیده بودن بچه ها نمونه گذاشتن و موند برا امروز یعنی شنبه. امروز هم یکی از دیشب نمونه گذاشتهتا عصر یعنی من حتی فردا هم نمی تونم کارمو انجام بدم

دیگه خسته شدم. این همه ذوق داشتم برا ارشد برا درس خوندن برا همین پروژم ولی دیگه دوست ندارم اینجا بمونمو ادامه بدم

رفتم به استادم میگم آون خلا آزمایشگاه بالا رو چرا اتصالات خلا نمی خرید براش که اینقدر ترافیک نشه یه جوری باهام حرف زد که شما نیومدید کار کنید وگرنه آون خالی بود هفته پیش من دیدم. دیگه نمی گه آدم عاقل خوب هروقت آون خالیه که من نمونه حاضر ندارم که بزارم. نمی خوام اینو بگم ولی ا زهمه خسته شدم از آدم های مومن یا بهتر بگم مومن نما خیلی بیشتر خسته شدم

برام دعا کنید 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 10:9  توسط زهرا  | 

سلام به همه دوستان

امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشید و تا اینجای این سال براتون بهتر از سال قبل بوده باشه . از قبل شروع این سال و تا حالا خیلی مطلب به ذهنم رسیده که در بارش بنویسم ولی هم کارا زیاد بوده و هم ... با خودم گفتم اینجا رو تعطیل کنم شاید کمی آدم تر بشم ولی دلم نیومده یعنی تا حالا که نیومده

حتما براتون پیش اومده که اول کاری رو درست بدونید ولی بعد توی ادامه ش مردد باشید.

قبل از اینکه بخوام تصمیم جدی تو ادامه ی وجود این وبلاگ بگیرم (زیاد که چیزی نمی نویسم که بگم نوشتن تو این وبلاگ!)   تصمیم دارم چند تا مطلبی که به صورت دسته بندی شده یاد گرفتم رو بنویسم. قبل از عید به صورت اتفاقی و با لطفی که دوستان هم اتاقیم بهم داشتن و البته با همکاری خوب نهاد دانشگاه تو دوره ی موفقیت و آرامش استاد حورایی  که توسط سازمان ملی جوانان تبریز برگزار شده بود شرکت کردم و بعد از اون در ادامه بعد از عید تو کلاس های ازدواج موفق ایشون شرکت کردم . شاید خیلی از حرفاشون همونایی که آدم خودش میدونه ولی جوری میگن که آدم ذهنیات و تفکرات خودش رو باور میکنه و... چیز که برای خود من خیلی مهم بود این بود که استاد حورایی خیلی خوب و به جا و با عمق دل از احادیث معصومین استفاده می کردن . من خیلی وقتها شده بود که برای  رفتاری یا داشتن عقیده ای به حدیث های فوق العاده ای برخورد کردم که حتی تو حرفها و بحث های خودمونی اینقدر از اینها استفاده می کنم که خودمم احساس میکنم کم کم دارم مادر بزرگ میشم! مثل استاد حورایی که گفتن الان تعدادی از این جمع میگن نکنه که ایشون روحانی هستن!جالب بود که دوست من این حرفو قبلش زده بود...

چیز جالبی که تو حرفاشون بود تاکید روی انصاف و حق پذیری بود و اینکه رفتار ها و برخورد ها و نیاز ها رو  با این دید ببینیم که خود من کجاش رو در برابر دیگرون رعایت نکردم نه این که از رفتار اطرافیانمون ایراد بگیریم و خلاصه بر خلاف دوستام (مخصوصا تو بحث ازدواج) من همه حرفاشونو قبول داشتم. آنچنان که بعضی نکاتی که گفتن رو این استاد گرامی(همین خودم) به کسانی که برای مشاوره مراجعه نموده بودن تذکر داده بودم.

ادامه اش بمونه برای فرصت بعدی(البته به همین زودی ان شاالله)

شب پنجشنبه ای (و فردا جمعه ای ) منو از دعای خیرتون فراموش نکنید



عصر يک جمعه‌ي دلگير
دلم گفت بگويم بنويسم
که چرا عشق به سامان نرسيده است؟
چرا آب به گلدان نرسيده است؟
چرا لحظه ی باران نرسيده است؟

و هر کس که در اين خشکي دوران
به لبش جان نرسيده است،
به ايمان نرسيده است و غم عشق
به پايان نرسيده است.
بگو حافظ دلخسته زشيراز بيايد
بنويسد که هنوزم که هنوز است،
چرا يوسف گمگشته به کنعان نرسيده است؟
چرا کلبه‌ي احزان به گلستان نرسيده است؟

دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد،
زمين مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،
فقط برد، زمين مرد، زمين مرد،
خداوند گواه است، دلم چشم براه است،
و در حسرت يک پلک نگاه است،
ولي حيف نصيبم فقط آه است
و همين آه، خدايا برسد کاش به جايي،
برسد کاش صدايم به صدايي...
عصر اين جمعه دلگير
وجود تو کنار دل هر بيدل آشفته شود حس،
تو کجايي گل نرگس؟
به خدا آه نفس هاي غريب تو که آغشته به حزني است
زجنس غم و ماتم،
زده آتش به دل عالم و آدم
مگر اين روز و شب رنگ شفق يافته
در سوگ کدامين غم عظمي به تنت رخت عزا کرده اي؟ اي عشق مجسم!
که به جاي نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت.
نکند باز شده ماه محرم
که چنين مي زند آتش به دل فاطمه آهت
به فداي نخ آن شال سياهت
به فداي رخت اي ماه!
بيا صاحب اين بيرق و اين پرچم و اين مجلس و اين روضه و  اين بزم توئي ،آجرک الله!
عزيز دو جهان يوسف در چاه،
دلم سوخته از آه نفس هاي غريبت
دل من بال کبوتر شده
خاکستر پرپرشده،
همراه نسيم سحري روي پر فطرس معراج نفس گشته هوايي و سپس رفته به اقليم رهايي،
به همان صحن و سرايي که شما زائر آني
و خلاصه شود آيا که مرا نيز به همراه خودت زير رکابت  ببري تا بشوم کرب و بلايي،
به خدا در هوس ديدن شش گوشه دلم تاب ندارد،
نگهم خواب ندارد،
قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد،
شب من روزن مهتاب ندارد،
همه گويند به انگشت اشاره
مگر اين عاشق بيچاره ی دلداده ی دلسوخته ارباب ندارد...

تو کجايي؟
تو کجايي شده ام باز هوايي،شده ام باز هوايي...
گريه کن،گريه و خون گريه کن آري
که هر آن مرثيه را خلق شنيده است شما ديده اي آنرا و اگر طاقتتان هست،
کنون من نفسي روضه ز مقتل بنويسم،
و خودت نيز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در يد موسي بشود،
چون تپش موجِ مصيبات بلند است،
به گستردگي ساحل نيل است،
و اين بحر طويل است
و ببخشيد که اين مخمل خون بر تن تبدار حروف است که اين روضه‌ي مکشوف لهوف است،
عطش بر لب عطشان لغات است و صداي تپش سطر به سطرش، همگي موج مزن آب فرات است،
و ارباب همه سينه‌زنان، کشتي آرام نجات است،
ولي حيف که ارباب «قتیل العبرات» است،
ولي حيف که ارباب «اسير الکربات» است،
ولي حيف هنوزم که هنوز است حسين ابن علي تشنه‌ي يار است
و زني محو تماشاست ز بالاي بلندي،
الف قامت او دال و همه هستي او در کف گودال
و سپس آه که «الشّمرُ ...»
خدايا چه بگويم «که شکستند سبو را و بريدند ...»
دلت تاب ندارد به خدا با خبرم مي‌گذرم از تپش روضه که خود غرق عزايي،
تو خودت کرب و بلايي،
قسمت مي‌دهم آقا به همين روضه که در مجلس ما نيز بيايي،
تو کجايي ... تو کجايي...

سید حمید برقعي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 20:36  توسط زهرا  |