|
|
|
|
|
با سلام حضور همه ی دوستان و آرزوی سلامتی برای شما این لینک مربوط به یکی از مطالب رجا نیوز ه در مورد غزه و... جالبه یه نگاهی بندازید. http://www.rajanews.com/detail.asp?id=23153 یا علی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 12:35 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
آهسته تر پدر! آهسته تر پدر!
به یقین می روی پدر! این اشک من آنقدر نیست که راه تو را سد کند. می دانم که کار تمام شد،می دانم که به پنجه های قساوت،تو را از اغوش قلبم خواهند کشید. تین دشمنی که پای جهالت بر زمین می کوبد و قلب مرا می لرزاند،دست از تو نخواهند شست و تشنگی ام جز به خون تو فرو نخواهد نشست. می دانم که خسته ای! می دانم که بی برادری پشتت را و این همه تنهایی دلت را شکسته است. می دان در یک روز، نه نصف روز هفتاد بار شهادت یعنی چه ! اما من دخترم . دختر است و پدر. دختر تنها در دستهای پدر است که رشد می کند و می بالد. غذای دختر، خنده ی پدر است و عزای دختر، اندوه پدر. چشم و دل دختر به لبها و ابروان پدر است. بیا، بیا پدر، بیا لحظه ای بنشین و مرا بر زانو بنشان و تسلای دل کودکی باش که تا لحظه ای دیگر با همه چیز خویش وداع خواهد کرد . بیا پدر ، شهادت دیر نمی شود، آغوش خدا همچنان گسترده است و دشمنان همچنان چشم انتظار. ابن دشمن، دشمنی نیست که با درنگ تو پشیمان شود. این دشمن،دشمنی نیست که دست از خون تو بشوید. لحظه ای دیگر این ذوالجناح،تو رابر بالهای خویش خواهد نشاند و تورا، یکه و تنها به قلب دشمن خواهد برد، لحظه ای دیگر سنگ با خون پیشانی تو وضو خواهد کرد،لحظه ای دیگرزمین و زمان به خون تو متبرک خواهد شد. پدر! به خدا که قصد من آزردن تو نیست.نگو که (لا تحرقنی قلبی). خاکستر شود آن دلی که بخواهد به قلب تو شراره ی آتش بیفکند. پدر نگو که گریه نکن!کسی که از این همه مصیبت، هیچ ندیده است، تنها و تنها با نام تو دلش می شکند و اشکش ناخواسته فرو می چکد. چطور دختر تو که دختر توست و در لحظه لحظه ی این مصائب با تو زندگی کرده است،تاب بیاورد. آدم پیامبر، آنگاه که خدا را به مقربانش سوگند می داد تا توبه اش پذیرفته گردد، وقتی به نام تو رسید بی اختیار دلش شکست و اشکش جاری شد. عرضه داشت: خدایا! نالم محمد و علی و فاطمه و حسن، غم از دلم می زدود و جانم را آرامش می بخشید اما این حسین کیست که نامش آتش بر جگرم می افکند و یادش قلبم را آتش می زند؟ آدم که با نزیسته است،آدم که حال تو را در این غربت ندیده است،آدم که دختر تو نبوده است،... من چگونه می توانم گریه نکنم؟! موسی بن عمران از کربلا که می گذشت، پایش سست شد و زاوانش لرزید. عرضه داشت: خدایا!این چه حالت است؟ فرمود اینجا قتلگاه حسین است. و موسی در مصیبت فرزند پیامبر خاتم در مصیبت تو زارزار گریست. اسماعیل پیامبر گوسفندانش را به کناره ی فرات آورده بود تا سیرابش کند، سه روز تمام گذشت و هیچ گوسفندی لب به اب نزد. پرسید خداوندا چه شده است ؟ وحی آمد که از گوسفندان بپرس. انان به سخن آمدند: ما در یافتیم که فرزند تو در کناره ی این رود، عطشناک به شهادت خواهد رسید، ما چگونه این شهادت عطش آلوده را بدانیم و آب بنوشیم؟ اسماعیل با تو نزیسته بودف اسماعیل دختر تو نبود، اسماعیل از چشم های تو مهر پدری ندیده بود،اسماعیل یک "بابا" از زبان تو نشنیده بود. جبرئیل وقتی ماجرای تو را برای نوح و اهل کشتی نقل کرد ، ضجه و مویه ی آنها به آسمان رسید و مصیبت تو چنگ بر روحشان انداخت. عیسی و حواریون وقتی به زمین کربلا رسیدند، تا ننشستند و در مصیبت تو سیر نگریستند ، آرام نگرفتند . یحییی را خداوند برای چه به زکریا داد؟مگر جز این بود که زکریا می خواست جرعه ای از اقیانوس مصیبت تو را بچشد؟ "کهیعص" چه بود جز اخبار شهادت تو ؟ از من تحمل نخواته پدر! زینب ، این آینه ی تمام نمای تو آنقدر داغ دیده است که من اگر جان بسپارم داغ او را سنگینتر نمی کنم. می روی پدر!تامل کن!یک لحظه ی دیگر پدر داشتن هم یک لحظه است. چه کنم پدری که از دستم می رود، حسین است،محور آفرینش است و عمود خلقت . من ، نه فقط پدر که امام را، مرادم را ، عشقم را، امیدم را، و بهانه ی حیاتم را پیش چشم خویش پر پر می بینم. ببخش پدر قصد من نگه داشتن تو نبود، پای تو استوارتر از آن است که در سیلاب اشک من بلغزد. فقط خواستم لحظه ی وداع را طولانی تر کنم. سوار شو پدر، سوار شو پدر، دشمن هر لحظه به خیمه ها نزدیکتر می شود. آی ذوالجناح! اینکه بر فراز خویش می بری،جان ماست، جان سکینه است. پدر !... پدر! ... یک نگاه دیگر! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 23:32 توسط زهرا
|
|
||