تبليغاتX
جرعه
به نام خدا

سلام به همه دوستان. متن زیر رو یکی از دوستان برام فرستاده بودن که خیلی زیبا بود و دلم نیومد تو این ایام وبلاگ هم خالی باشه. اگه تو مراسم عزاداری شرکت می کنید التماس دعا دارم.

تقديم به خاک پاي مادر مظلوميت, فاطمه زهرا (سلام الله عليها)

چه شبي است امشب خدايا! اين بنده تو هيچگاه اينقدر بي تاب نبوده است. اين دل و دست و پا هيچگاه اينقدر نلرزيده است. اين اشک اينقدر مدام نباريده است. چه کند علي با اينهمه تنهايي!

اي خدا در سوگ پيام آور تو که سخت ترين مصيبت عالم بود, دلم به فاطمه خوش بود. مي گفتم: گلي ار آن گلستان در اين گلخانه يادگار هست. اما اکنون چه بگويم؟ اينهمه تنهايي را کجا ببرم؟ اينهمه اندوه را با که قسمت کنم؟

اي خدا چقدر خوب بود اين زن! چقدر محجوب بود! چقدر مهربان بود! چقدر صبور بود!

گاهي احساس مي کردم که فاطمه اصلاً دل ندارد. وقتي مي ديدم به هيچ چيز دل نمي بندد, با هيچ تعلقي زمين گير نمي شود, هيچ جاذبه اي او را مشغول نمي کند. هيچ زيور و زينت و خوراک و پوشاکي دلخوشي اش نمي شود, هر داشتن و نداشتن در او تفاوتي ايجاد نمي کند, يقين مي کردم که او جسم ندارد متعلق به اينجا نيست. روح محض است, جان خالص است.

گاهي احساس مي کردم که فاطمه دلي دارد که هيچ مردي ندارد. استوار چون کوه, با صلابت چون صخره, تزلزل ناپذير چون ستون هاي محکم و نامرئي آسمان.

يکه و تنها در مقابل يک حکومت ايستاد و دلش از جا تکان نخورد. من مأمور به سکوت بودم و او حرف هاي دل مرا هم مي زد.

اين دل اگر از جنس کوه و فولاد باشد آب مي شود.

گاهي احساس مي کردم که فاطمه دلي از گلبرگ دارد, نرم تر از حرير, شفاف تر از بلور.

و حيرت مي کردم که چقدر يک دل مي تواند نازک باشد, چقدر يک انسان مي تواند مهربان باشد.

غريب بود خدا! غريب بود! من گاهي از دل او راه به عطوفت تو مي بردم.

وقتي به خانه مي آمدم انگار پا به درياي محبت مي گذاشتم, انگار در چشمه صفا شستشو مي کردم. خستگي کجا مي توانست خودي نشان دهد.

زندگي دشوار بود و مشکلات بسيار  اما انگار من بر ديباي مهر فرود مي آمدم, بر پشتي لطف تکيه مي زدم و بال و پر عطوفت را بر گونه هاي خود احساس مي کردم.

اکنون با رفتن او من خستگي هاي گذشته را هم بر دوش مي کشم.

خسته ام خدا! چقدر خسته ام!

چطور من بدن نازنين اين عزيز را شستشو کنم؟! اگر تغسيل فاطمه به اشک مجاز بود آب را بر بدن او حرام مي کردم. اگر...

حيف است اين جسم آسماني در خاک. حيف است اين پيکر ثريايي در ثري. حيف است اين وجود عرشي در فرش.

اما چه کنم اين سنت دست و پا گير زمين است. از تبعات زندگي خاکي است.

پس آب بريز اسماء! کاش آبي بود که آتش اين دل سوخته را خاموش مي کرد, اي اشک بيا! بيا که اينجاست جاي گريستن.

فرشتگان که به قدر من فاطمه را نمي شناسند, مانند من دل در گرو عشق فاطمه نداشتند, ضجه مي زنند, مويه مي کنند, تو سزاوارتري براي گريستن اي علي! ...اي واي اين تورم بازو از چيست؟... اين همان حکايت جگرسوز تازيانه و بازوست. فاطمه! فاطمه! گفتي بدنت را از روي لباس بشويم؟ براي بعد از رفتنت هم ملاحظه اين دل خسته را کردي؟ نازنين! چشم اگر کبودي را نبيند, دست که التهاب و تورم را لمس مي کند.

عزيز دل! کسي که دل دارد بي ياري چشم و دست هم درد را مي فهمد.

اي کسي که پنهانکاري را فقط در دردها و مصيبتهايت بلد بودي, شوي تو کسي نيست که اين رازهاي سر به مهر تو را نداند و برايشان در نخلستان هاي تاريک شب نگريسته باشد.

اينجا جاي تازيانه نامردان است در آن زمان که ريسمان در گردن مرد تو آويخته بودند.

اي خدا! اين غسل نيست, شستشو نيست, مرور مصيبت است. دوره کردن درد است, تداعي محنت است.

اي واي از حکايت محسن! حکايت فاطمه و آن در و ديوار! حکايت آن ميخ هاي آهنين با بدن نحيف و خسته و بيمار! حکايت آن آتش با آن تن تبدار! حکايت آن دست پليد با اين گونه و رخسار! حکايت آنهمه مصيبت با اين دل بي قرار!

آرامتر اسماء! دست به سادگي از اينهمه جراحت عبور نمي کند, دل چطور اينهمه مصيبت را مرور کند؟!

چه صبري داشتي تو اي فاطمه! و چه صبري داري تو اي خداي فاطمه!

اينکه جسم است اينهمه جراحت دارد, اگر قرار به تغسيل دل بود, چه مي شد! اين دل شرحه شرحه, اين دل زخم ديده, اين دل جراحت کشيده!

بچه ها بياييد. حسن جان! حسين جان! زينبم! عزيزم ام کلثوم! بياييد با مادر وداع کنيد. سخت است مي دانم, خدا در اين مصيبت بزرگ به اجر و صبرش ياريتان کند.

آرامتر عزيزان! از گريه گزيري نيست. اما صيحه نزنيد, شيون نکنيد, مثل من آرام اشک بريزيد.

رويش را؟ سيماي مادر را؟ باشد باز مي کنم, هر چند که دل من ديگر توان ديدن آن چهره نيلي را ندارد.

اينقدر صدا نزنيد مادر را! او اکنون توان پاسخ گفتن ندارد, فقط آرام اشک بريزيد.

اما نه, انگار اين دست هاي اوست که از کفن بيرون مي آيد و شما را در آغوش مي گيرد.

شما را به خدا بس کنيد بچه ها! برخيزيد!

اين جبرئيل است که پيام آورده, برخيزيد!

جبرئيل مي گويد: روح اين بچه ها مفارقت مي کند از جسم, بردارشان.

جبرئيل مي گويد: عرش به لرزه در آمده بردارشان, شيون ملائک آسمان را برداشته , بردارشان, ... علي جان بردارشان!

برخيزيد بچه ها! چه شبي است امشب خدايا! لا حول و لا قوه الا بالله.

از کتاب کشتي پهلو گرفته اثر سيد مهدي شجاعي

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 23:59  توسط زهرا  | 

سلام

می دونید به چی فکر می کنم : که آدم واقعا نمی دونه یه لحظه بعد کجاست چی کار میکنه....

پارسال رحلت امام حرم بودم :خیلی روز گرمی بود . مشغول پرسشگری بودم انقدر راه رفته بودم که دیگه رسیده بودم عوارضی قم... خلاصه خیلی روز سختی بود. یه نفر از کسایی که ازش سوال پرسیدم خانم مسنی بود کشاورز که از اهواز اومده بود بیشتر به خاطر دخترش که می خواسته با دانشگاه بیاد اومده بود ... واقعا از شرایط نامناسب بهداشت و اسکان که ایشون هم شکایت داشتن عوض مسئولین من خجالت کشیدم

.... امسال ولی تبریزم ...خدا می دونه سال دیگه کجا باشم

ایام شهادت حضرت فاطمه رو هم خدمت همه ی دوستان تسلیت عرض می کنم و التماس دعا دارم

به چشم کرده​ام ابروی ماه سیماییامید هست که منشور عشقبازی منسرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوختمکدر است دل آتش به خرقه خواهم زدبه روز واقعه تابوت ما ز سرو کنیدزمام دل به کسی داده​ام من درویشدر آن مقام که خوبان ز غمزه تیغ زنندمرا که از رخ او ماه در شبستان استفراق و وصل چه باشد رضای دوست طلبدرر ز شوق برآرند ماهیان به نثار خیال سبزخطی نقش بسته​ام جاییاز آن کمانچه ابرو رسد به طغراییدر آرزوی سر و چشم مجلس آراییبیا ببین که که را می​کند تماشاییکه می​رویم به داغ بلندبالاییکه نیستش به کس از تاج و تخت پرواییعجب مدار سری اوفتاده در پاییکجا بود به فروغ ستاره پرواییکه حیف باشد از او غیر او تمناییاگر سفینه حافظ رسد به دریایی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 12:49  توسط زهرا  |