|
|
|
|
|
شايد اين بار دگر از سفر برگردي از سر خستگي و بي رمقي برگردي رفتنت را ديدم گل وآب آيينه بدست منتظرم برگردي شهر دل را شسته ام سر تا پا به هواي قدمت تا که بر گردي نکنم شکوه و ناله که چه کسي ، به کجا ، کي ، تو رابرده اينک اما بر گرد که دلم خسته شده کودک خردسال وجودم حالا منتظرلبخندي دگر اما نخواهد از تو که برايش عروسک بخري بعد از اين عمر دگر مي داند که سرود شادي تنها با توست که معني دار است آري آري دانم که خودم از پس دانايي کوله بارت بستم اما مي داني که دلم تنگ شده قاب عکسي که ز تو بگرفتم همه اش تار و کدر ، مات شده اينک اما رگرد که زخود جدايت نکنم که در اين مرداب خموش تو خودم ، رهايت نکنم که شنيده که خودي ز خودش قهر کند روح سرشار طراوت به خودت بازآ به جان گل ها سوگند تو که برگردي هر روز برايت بوي نم باران با گل ياس و يه شاخه نرگس بخرم ازبالا رحلت پيامبر اکرم(ص) و شهادت امام حسن مجتبی(ع)و شهادت امام رضا (ع) رو تسليت عرض می کنم و رسيدن ماه ربيع الاول را و تمام شدن دو ماه رنج و عذاب اهل بيت رو تبريک و تهنيت
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 8:57 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا ، پروردگارا چند وقتی است که بغض راه گلویم را گرفت و روی سخن گفتن با تورا ندارم خدایا دلم گرفته ، اشک تنها مرهم من است وقتی که هیچ جوابی برای بی تو بودن ندارم . خوانده بودم "عبارتی که مهمترین کار در لحظه نباشد عبودیت نیست و نور نخواهد داد" حال ولی نمی دانم تو در کجای زندگی من معنا می شوی . یک آسمان وسعت می خواهم تا اشک هایم را در غم جدایی تو تاب آورد. وقتی یاد مرگ و تنگی وتنهایی قبر می کنم جز وحشت و ترس چیزی به خاطر نمی آورم و زندگی را نیز پایانی جز مرگ نمی یابم . مرگی که دنیا رابر من عوض خواهد کرد و تو را خواهم دید ولی چگونه ، آری خود هم اکنون نیز می دانم. خدایا ، وقتی که زبان از بیان آنچه تو خود می دانی، قاصر است چه چیز جز نگا ملتمسانه برای بخشش می ماند ، آیا نگاه بنده ات را که جز تو خدایی نمی شناسد می پذیری ؟ خدایا اگر نگاه بی مهرت را ببینم دگر هیچ چیز برایم باقی نخواهد ماند.... در اوج تیرگی قلبم امیدم به این است که باز هم آغوش پر مهر خدایی ات برایم جایی دارد . خدایا عذر مرا بی هیچ شرطی پذیرا باش که تو را خدایی مهربان و با عظمت شناخته ام . یا مونسی عند وحشتی یا دلیلی عند حیرتی یا مفزعا عند اضطراری |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 14:50 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
از اول محرم دلم بد جوری هوای جبهه های جنوب رو کرده بود بوی خاک دشت پر خاطره شرهانی معراج الشهدا حسینیه ی شهید همت تو دو کوهه هوای دم صبح دو کوهه خاک های روان فکه کتاب هایی که تو اتوبوس دست به دست می شد پای پیاده تو شلمچه پلاک های شهیدایی که به قرعه به اسم بچه ها درمی اومد ........ تو عذارایی ها بعضی وقتا کربلا رو میدیم بعضی وقتا سینه زنی بچه ها کنار اروند تو شب عاشورا.... هیچ وقت به پسرا حسودیم نمی شه الا وقتی که خالصانه پیراهن سیاه میپوشن و از ته دل برای امام حسین (ع) سینه می زنن و با صدای بلند نوحه میخونن چند روز پیش خواب میدیدم با بچه های دانشگاه سهند روی جدول کنار یکی از خیابون های دانشگاه نشیتیم و هوا یه جوریه نمی دونم دم غروبه یا اول صبح ، بچه ها دارن میرن جنوب، یکی از بچه دستشو به طرف من دراز کرده بودو میگفت تو هم بیا ، می گفتم نه من قبلا رفتم مادرم دوست داره بره من دیگه نمی رم، بعد انگار داشتن می رفتن مشهد بازم گفتم نه نمی یام ، بعد انگار داشتن می رفتن کربلا بازم گفتم نه من رفتم این بار مادرم باید بره.... یکی از آقایون رو میدیدم که انگار قرار نبود با بچه ها راهی باشه و داشت کارای بچه ها رو انجام می داد ، یه سری موکت انداخته بود یه کم پایین تر که بچه ها تا سوار شدن برن اونجا استراحت کنن ولی هیچ کس نشسته بود ، یه دفعه فهمید که اونم داره با بچه ها میره ... زودی رفت رو همون موکتا دو رکعت نماز شکر خوند.... وقتی بیدار شدم خیلی ناراحت بودم حس می کردم خودم باعث اینم که لیاقت زیارت رو نداشته باشم.... التماس دعا |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 11:58 توسط زهرا
|
|
||