|
|
|
|
|
پاسدار جمله ارزش ها حسين مكتب توحيد را معنا حسين ناشر انوار ذات سرمدي ناصر اسلام ناب احمدي نور بخش محفل افلاكيان خاك پايش تاج فرق خاكيان افتخار انبيــــــــا و اولــيا عروﺓ الوثقا و مصباح الهدي چون صباح سوم شعبان دميد مژده جانبخش ميلادش رسيد چارمين روز از مه شعبان به گوش آمد اين پيغام جانبخش از سروش پاسدار دين حق را ياوري ياور شير اوژن نام آوري حق عطا فرمود بر يعسوب دين حيدر صفدر اميرالمومنين نام او عباس ابالفضلش لقب معني اخلاص مفهوم ادب پاسداري را سرافرازي از او افتخار نام جانبازي او تا كه مستحكم شود اركان دين پاسداري شد به جانبازي قرين ميلاد امام حسين (عليه السلام) و ابولفضل العباس و امام زين العابدين( عليه السلام) را به شما عزيزان تبريك و تهنيت عرض ميكنم . اميدوارم هر چي از خدا مي خواييد به دست اين سه بزرگوار به زودي زود برآورده بشه ... اين روزا وقتي كه دست دلتون به دعا رفت يادتون نره شفاي مريض ها رو از خدا بخواييد مخصوصا مريض هاي ام اسي رو . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 14:12 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
يه شاخه گل ميخك يه روز تو دانشگاه مراسم تشييع پيكر يه شهيد گمنام بود . بعد از نماز مغرب و عشا من هم رفتم ،تو حسنيه كوي اساتيد برگزار ميشد . بعد از اينكه پيكر شهيد مدتي تو آقايون بود فرستاده شد طرف خانوم ها ... من همون نزديكي بودم كه پيكر به طرف خانوم ها اومد ... تو همون وقتي كه دوستان با پيكر وداع مي كردن من ديدم كه يكي از بچه ها يه شاخه گل ميخك از روي تابوت برداشت من هم خيلي دلم خواست ولي گفتم شايد شهيد ما دوست نداشته باشه برا همين هم بر نداشتم ... بعد از برگشت دوباره پيكر به سمت آقايون و تمام شدن عزاداري و روشن شدن برق ها ديدم درست تو يه وجبي من يه شاخه گل ميخك افتاده ... كلي خوشحال شدم كلي ذوق كردم و تا حدود دو سال بود كه علي رغم اساب كشي هاي پر دردسر خوابگاه نگهش داشته بودم ولي بعد از اسباب كشي كلي به تهران ديگه نشد با خودم بيارمش ولي هنوز خيلي واضح اون مراسم رو به ياد دارم ... حتي يادم مياد يكي از همكلاسي هاي آقا كه الان براي ادامه تحصيل به كانادا رفتن، پشت سر وسايلي مثل اكو و غيره كه تو حين تشييع لازم بود سيم ها رو جمع و جور مي كردن ، اميدوارم ايشون هم تو درساشون موفق باشن . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 11:2 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام خداوند مهربان كه بهترين انسان ها را به پيامبري ما برگزيد و اسلام را به ما اعطا كرد . مبعث بهترين خلق و پيامبر خاتم را به همه مسلمانان و به خصوص به پيروان مخلص آن حضرت تبريك ميگم . هميشه حضرت محمد (صلي الله عليه وآله و سلم) را آخرين پناهگاه خودم ميبينم ، يعني وقتي اينقدر از خودم نااميد ميشم كه روم نميشه در خونه خود خدا و يا امامامون برم تنها كسي كه برام باقي مي مونن پيامبر اكرم(ص) هستن ... كه مثل بچه هايي كه از كار اشتباه خودشون خيلي ناراحتن و كسي رو مي خوان كه با دادن اين اعتماد به اونها كه عيبي نداره جبرانش مي كني و تو مي توني جبرانش كني تمام غصه هاي عميق اون بچه رو برطرف مي كنه اميدوارم ديگه اين روسياهي اونقدر نشه که روم نشه حتي پيش پيامبر خودم که مثل يه پدر مهربون ميمونه درددل کنم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 11:0 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
ماجراي آب ريختن(2) از اونـــجايي كه بعضي از دوستان والبته خودم مشتاق اين جور خاطره ها هستم اين مطلب رو در ادامه سه مطلب پيش مي نويسم : شيطنت بچه هاي اتاقمون به خاطر پيش گيري هاي من و اينكه من بيشتر اوقات تو اتاق نبودم به وقتايي كه من نبودم موكول شده بود. يكي از شيرين كاري هاشون اين بود كه يه تشت پر از رو ، رو سر دو همكلاسي گرامي كه البته از نوع خرخون و شديدا خرخون بودن( اين خرخوني تا جايي ادامه داشت كه يكي از آقايون همكلاسي براي ادامه تحصيل به كانادا رفتن ... اميدوارم اونجا هم موفق باشن) خالي كرده بودن اما از اونجايي كه فرد خرخون تر هوشياري بيشتري داشته ظرف نيم ثانيه خودش را كنار كشيده و تمامي آب بر سر دوست محترمشان فرود آمده بوده ... يادم مياد زمستون يا پاييز بود كه دوست محترمشان تقريبا هميشه يه جاكت برتن داشتن كه تو يكي دو روز بعد از حادثه ديگه بر تن نداشتن . قسمت جالب قضيه اونجايي بود كه ما درون اتاق از مزاح هاي افراد ممنوع الورود در امان نبوديم و شب و روز بود كه جملات زيبا از پنجره به درون اتاق شنود داشتن ... حالا نگهباني كجا بود؟ ... خوب بنده خدا ها سني از شون رفته بود نبايد انتظاري داشته ميشديم ديگه ادامه دارد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 10:3 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
يا رحمن’ يا رحيم حتماً اين جمله رو شنيدين كه آدم بايد به ريسمان الهي متصل باشه كه اون ريسمان، قرآن و ائمه معصومين هستن . . . چند روز پيش فيلم سينمايي مي داد كه آتشنشان ها براي خاموش كردن آتيش يه محوطه جنگلي كه از همه طرف محاصره آتيش بود با طناب از هلي كوپتر پايين مي اومدن .... اون شب اين سوال برا من حل شد كه چرا ميگن ريسمان الهي . . . مثل همون آتيشه مي مونه ، دنيا رو ميگم ، كه از همه طرف آدم رو احاطه مي كنه و براي نجات از اون نه راهي به سمت جلو ونه راهي به سمت عقب و نه راه چپ و راست داري فقط بايد بري بالا ... يا اگه خيلي فلسفي نگاه كنيم تا وقتي خودتو به سوي خدا بالا نبردي و دست نيازت به ريسمان الهي چنگ نزده و از اونها ياري نطلبيدي ، تو همون آتيشه هستي كه هر لحظه ممكنه تو رو هم تو كام خودش فرو ببره . خدايا كمكمون كن تا چشمامون درست ببينن و دستامون درست عمل كنن . اینم از بیکاری دیگه تو یه روز دوتا مطلب ُ خوب شاید بعدا نتونم زود به زود به روز کنم حالا عوض اون موقع ... فقط مطلب قبلی رو هم بخونیدا |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 13:5 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
آسمان ،آبي تو ياد آور خاطره هاي آبي است . پهناوري تو سكوت دلم را ابهت مي بخشد . بارانت هيجانم را قطره قطره روي تمام زيبايي ها مي فشاند و تو هر زمان مي دانم بالاي سرم هستي و خورشيدت همواره نوري گرم را براي قلبم به ارمغان
خواهد آورد آسمان همواره آبي بمان و آرام كه آرامشم از وسعت توست بمان كه شوق نگاهم هر روز صبح از طراوت توست تو سرشاري از مهر و نغمه مرغانت در سحر مانند بالشي نرم خوابم را پر از رويا مي كند و ستاره هايت آرزوهايم كه هركدام را به دست يكي سپرده ام |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 11:46 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
حضرت علي (عليه السلام) : آنكه به مركب صبر نشيند ، به ميدان پيروزي راه يابد. ميلاد امام محد تقي (عليه السلام) رو خدمت همگي تبريك عرض مي كنم. ماجرا هاي آب ريختن شرح موقعيت : ساختمون خوابگاه دختران دو تا بود تو يه محوطه كه ساختمون شماره 10 و 9 بودن و ساختمون شماره 9 نزديكتر به سلف بود كه البته خارج از محوطه خوابگاه قرار داشت و بازارچه هم دست راست اين محوطه بود كه با خيابوني از محوطه جدا ميشد . كه البته اين خيابونه يه تابلو داشت با اين مضمون " محوطه خوابگاه خواهران .... ورود آقايان ممنوع " ساختمون شماره 10 براي صفري ها و سال دومي ها و فوقي ها بود و ساختمون شماره 9 براي سال سوم وچهارم ... چون من ترم يك ماهشهر بودم و از ترم بهمن رفتم اصفهان تو جاي خالي يكي از اتاق هاي خوابگاه 10 جاداده شدم وبعد براي سال بعد كه 5 نفر اتاق بايد ميشد 4 نفر و بچه ها الز قبل با هم اياق بودن ناچار بايد من ميرفتم بيرون ، و از اونجايي كه با يكي از همرشته هاي خودم شديدا دوست شده بوديم و تمام مدت با هم بوديم قرار شد با هم اتاق بگيريم ... تو گير واگير 2 تا هم اتاقي پيدا كردن پستمون به دونفر مثل خودمون برخورد كه يكي ميم شيمي و اون يكي شيمي بود و صفر مطلق بودن(ماورودي هاي 81 ، يكي بوديم و ورودي هاي 80 ، صفر مطلق حساب ميشدن) در نتيجه مارو از خوابگاه 10 فرستادن خوابگاه 9 اتاق 101 (اين از اسرار مگويي بود كه الان بعد از گذشت مدت اقامتمان در خوابگاه فاش نموديم شروع وقايع : من بچه زياد شيطوني نبودم و اكثر شيطنت هام درون خوابگاهي بود ولي هم اتاقي هام از اون آتيش پاره ها بودن و بالاخره من هم مواقعي جو گير مي شدم . يه روز از پنجره اتاق مشاهده شد (البته اكثرا سعي مي كردم پرده ها كشيده شده باشه ولي خوب بعضي وقتا آدم دلش ميگرفت و بازش مي كرديم) كه يكي از همكلاسي هاي ذكور از محوطه ممنوعه در حال رد شدنه و شيطنت بچه ها گل كرد رفتن يه تشت پر از آب كردن و از پنجره توي راهرو كه به بيرون باز ميشد منتظر رد شدن اون بنده خدا شدن ... حالا من از يه طرف تشتو مي كشم كه اي بابا اين كارو نكنيد ادامه دارد ..... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 10:7 توسط زهرا
|
|
||