|
|
|
|
|
با توجه به پست قبلی که گفتم حرفام همیشه قاطی پاتیه ،اول حرفم میگم که این نوشته رو درباره مسئولیت می خوام بنویسم. پنج شش ماهی که فارغ التحصیل شدم ، نزدیک سه ماهی رو صرف درس خوندن برای کنکور ارشد کردم. تو این مدت برا درس خوندن می رفتم فرهنگ سرای نزدیک خونمون….هر روز صبح(ساعت10!)مثل بچه های خوب راه می افتادم. خدا خیر بده اتوبوس های شرکت واحد و،که فرصتی برای تماشای درختان سر به فلک کشیده و تفکر در جهان آفرینش در اختیار آدمیان متمدن تهرانی که برای اینکه هر کدوم ماشین شخصی شونو سوار نشن و هوای تهران آلوده نشه در صف اتوبوس ایستاده ان، قرار میداد. به لطف و مرحمت الهی بعد از یک 20 دقیقه ای سوار شتر شدن و یا نه چهار نعل با اسب راهوار طی طریق کردن که به فرهنگ سرا می رسیدم ، ذهنم پر می شد از اینکه زهرا یه کاری بکن دیگه ،یه حرفی بزن دیگه ….این چه وضعشه ….اینجا فرهنگسراست؟…….ولی همه چی موکول میشد به بعد از آزمون …تا اینکه به سالن مطالعه کتابخونه می رسیدم…..یه کم که به قیافه ها نگاه میکردم میگفتم انگار همه از من بزرگترن….بعد مدتی می فهمیدم که نه انگار کتابها اکثرا کتابهای دبیرستانه که جلوی کناری هاست ….اینقدر که طرز لباس پوشیدن ها و آرایش سر و صورت ها اکثرا غلیظ و عجیب بود……یه بار یکی اومد بهم گفت شما رشته ریاضی می خونی گفتم آره .. نه، درسمو تموم کردم وقتی فهمید لیسانسرو هم گرفتم خیلی تعجب وارانه گفت نه بابا……فهمیدم انگار احساسم که فکر میکردم از همه کوچیکترم تنها برا خودم نبوده……اندر آن فضای آکنده از علم ودانش چون ساعاتی را به مطالعه سپری کردندی قصد منزل نموده و دل از کتاب برکندی و آشفته خاطر و پریشان دل روانه ایستگاه میشدم. تو ایستگاه هم که دوباره باید کلی انتظار می کشیدم و……ولی چیزی که خیلی برام عذاب آور شده بود رفت و آمد هایی بود که جلوی چشم همه بدون اینکه کسی لب به اعتراض باز کنه اتفاق می افتاد ……ماشین هایی با یکی دو تا سر نشین جون و خوش تیپ که تمام حواسشون و البته نگاه های …..(این مثلا سانسور بود) به سمت ایستگاه اتوبوس بود و ایستگاه هم بعضی وقتا واقعا نگاه کردنی و می شد وقتی هم که زیاد تعریفی نداشت یعنی اینکه آدمایی هم شکل من فقط تو ایستگاه بودن ، واین هر روز ادامه داشت نه یه ماشین نه دوتا ماشین ……بعضی وقتا هم چند تاماشینی که اینجوری رد می شدن اینقدر دور میزندن و دوباره میومدن که حفظشون شده بودم….چند باری به نیروی انتظامی زنگ زده بودم که یه گشت برا جلو فرهنگ سرا بزارن که خدا توفیقشون نداد . یه بار با چند تا شون حرفم شد….ماجرا خیلی جالب بود اینجا رو خوب بخونید …..چند دختر دبیرستانی چادری تو ایستگاه نشسته بودن که من هم به جمع اضافه شدم یه خانوم سن بالاتر هم کنار من نشسته بود .دوسه تا پسر خیلی خوش تیپ با یه ماشین خیلی خوش رنگ جلوی ایستگاه وایساده بودن وهی حرف های دلبرانه بود که از سوی دهان مبارکشان نثار اون دختر ها می شد…..هی خون خودمو خوردم نه به خاطر اینکه به من ربط نداره نه گفتم بهتر من چیزی نگم الان اون آقاهه که جلوی ایستگاه وایساده یه چیزی می گه…ولی انگار نه انگار…تا اینکه بعد گذشت دوسه دقیقه ای به این منوال یکیشون اومد کنار جایگاه و دوباره با اون دخترا حرف زد که آره شماره بدینو و….دختر ها هم هی به هم نیشخند میزدن و جوابشو نمیدادن که بره …..دیگه خونم به جوش اومده بود…گفتم نمیبینی جوابتو نمیدن برو دیگه بس کن خجالت بکش…اولش پسره که حدودا 17،18 سالش بود ترسید از کنار جایگاه رفت کنار بعد که به خاطر کم نیاوردن دو تا دوست دیگش به کمکش اومدن که منو مسخره کنن اون هم شروع کرد به گفتن اینکه وای ببخشید جاسوس اینجاست و از این جور اراجیف ……گفتم شماره ماشینو الان میدم نیرو انتظامی….ومن بودم و حرف های مسخره ای که نثارم می شد ……ناراحت نبودم از اینکه دارم همچین حرفهایی میشنوم و با هاشون هم دهن بدهن نشدم و فقط همینو گفتم که اگه بس نکنید زنگ میزنم نیرو انتظامی…..ولی دلم از این سوخت که هیچ کسی از خانوم ها و آقایونی که اونجا بودن حتی با یه جمله به کمک من نیومد با اینکه گفتم چقدر غیرت اینجا زیاده یکی نیست بهتون چیزی بگه وگرنه ساکت میشدید……خلاصه اتوبوس اومدو سوار شدم ولی تا خونه دست وپام می لرزید و قلبم داشت از جا کنده می شد نه از ترس چون معمولا نمی تونم با عصبانیت حرف بزنم و وقتی صدامو زیاد بالا می برم فشارم زود می افته…… یه بار هم توی همون اتوبوس بعد از اینکه با یه زوری تو اتوبوس جاشدیم چند تا از پسرای …..شروع به مسخره بازی راه انداختن کردن گفتم تو دختر جوون، چیزی نگو خوبیت نداره ……ولی رسیدن به مسخره کردن صلوات که نفهمیدم کی شروع به اعتراض کردم .ا ین قضیه هم مثل قبلی و با پیاده شدن اون گروه تو ایستگاه تموم شد بدون اینکه از جمعیتی که اتوبوس بودن کسی حرفی بزنه! واقعا چرا ؟ چرا میترسیم از اینکه از ارزش ها دفاع کنیم و فقط با یه جمله یه کم نهی از منکر کنیم واقعا اینقدر سخته؟ نمی گم با کسایی در بیافتیم که دارن چاقو کشی میکنن و احتمال ضرر جانی هست ، نمی گم جایی رو به اصلاح بیاریم که امکان ضرر مالی هست یا نه طرف زورش از تو بیشتره در حالی که بالاخره تو این جور مواقع هم وظیفه ای داریم نه اصلا نمیگم به کسی که خلاف واضحی میکنه اعتراض کنیم نه …از کسی که حرف حقی میزنه و در جایی که هیچ خطری نداره با یه جمله حمایت کنیم.....اینقدر حمایت از انسانیت هم سخته؟........با چه رویی میگیم مسلمونیم ......شیعه حضرت علی(علیه السلام) هستیم.....بعضی ا میگن بابا چقدر بزرگش میکنی...........واقعا اگه چیز کوچیکیه خوب یا علی از همین کوچیکا شروع کنیم به بزرگاش هم می رسیم . این جور رفتار ها و یا بی حجابی ها (نمی گم بد حجابی که خیلی وقته حد از اون گذشته) یا ........مسئولیت نمی یاره برا آدم؟ و ظیفه ما نیست وظیفه کیه ؟........یه بار تو جلسه ای بحث حجاب شده بود خانمی گفت من آخرش به بچه خودم بگم به همسایه چی بگم......اولاکه چرا به همسایه نمیشه گفت و بعدش هم به بچه خودت که گفتی میتونی بگی خوب بگو........جالبش این بود دختر همون خانوم رو هم که دیدم موهاش بیرون بود..... تو جامعه الان به یقین به این حرف معصوم می رسیم که در جامعه ای که امر به معروف و نهی از منکر فراموش بشه تر و خشک با هم میسوزن و........واین نقطه ها یعنی این نوشته زیادی زیاد شد ، امیدوارم حوصله کرده باشید و خونده باشید ..به نظر شما بالاخره این یادداشت درباره چی بود؟ به امید اینکه بتونیم کمی از غصه های امام زمانمون کم کنیم و حداقل با حرف هامون به یاری اون حضرت بریم راستی اینجا از فاطمه خانوم که البته تازه با وبلاگش آشنا شدم (وبلاگ کرانه آبی) تشکر میکنم......میدونی به خاطر چی فاطمه خانوم به خاطر اون حالی که از همکلاسیتون گرفتی ......کلی خوشحال شدم از اینکه یکی یه حرفی زده. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:35 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام خداوند مهربان من هر وقت ميام در باره موضوعي حرف بزنم بعد چند دقيقه احساس ميکنم همه چيز به هم ربط داره و اونقدر اين حلقه هاي اتصال محکم و قوي هستن که نمي شه اونا حتي جدا از هم بررسي کرد ........اون وقته که هيچ کس از حرفام سر در نمياره وتازه بعد لي حرف زدن ميگه هيچ خودت فهميي چي گفتي؟.......آره قبول دارم که بايد جوري حرف زد که بشه يه نتيجه اي از توش گرفت ولي هميشه انگار وقت کم دارم يا زيادي ذوق ميکنم که هر چي تو ذهنمه به کسي که دارم با هاش حرف ميزنم بگم .......خلاصه اين حرف ها هم يعني اينکه اين مطلب رو اگه خونديد تا آخرش بخونيد و حتما با حواس جمع.....اگه چیزی فهميديد به من هم بگيد ! تو وبلاگ "از يک روحاني" مطلبي بود درباره اينکه بعضي ها نشناخته فقط براي رهايي از شرايطي که دارن تن به ازدواج ميدن و............ وقتي که اين نوشته رو ميخوندم به اين فکر ميکرم که هميشه حرف زدن تو شرايط بهتر و بدون اينکه بودن توي شرايط موضوعي که آدم درباره اش بحث ميکنه راحته و البته بايد براي رسيدن به نتيجه هاي درست اين کار انجام بگيره يعني اينکه حتي خود کسي که توي شرايط بدي مي خواد تصميم درستي بگيره بايد از بيرون به اون موضوع نگاه کنه اون وقت به جواب درست مي ره......ولي خيلي سخته و حتي بعضي وقتا با رسيدن به جواب منطقي شايد آدم نتونه به اون عمل کنه .........پس بايد چي کار کرد؟ ........جواب اين سوال هم واضحه......آدم هميشه بايد ايمانه خودشو حفظ کنه و يقين داشته باشه به اينکه خدا بنده ها شو ميبينه و اينکه زندگي مثل همه چيزايي که تو اين عالم وجود داره فراز و نشيب داره......... برا همه........و مهمتر اينکه دنيا تموم ميشه و بالاخره ميميريم......... هممون.........اما واقعا جواب اين سوال سختر از نتيجه يا تصميميه که آدم برا يه موضوع تو زندگي ممکنه بگيره........به اينجاي فکرام که ميرسم ميگم خوب هر چقدر هم که درست زندگي کردن سخت باشه من هستم................درست تو همون لحظه ميبينم يه وظيفه اي به گردنم مياد که درسته خيلي راحته ولي دلم داره طفره ميره که انجام بده يا نه .........و اين همون نقطه ايه که هميشه فکراي منو قاطي ميکنه و برميگرم به اين نکته که همه چي تو اين عالم اونقدر به هم گره خورده که نمي شه جداش کرد مثل همين الان که ميخواستم در باره وظيفه هايي که گفتم وقتي تصميم ميگيرم درست زندگي کنم گردنم مياد حرف بزنم ......ولي ميبينيد چي شد . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 14:5 توسط زهرا
|
|
||