تبليغاتX
جرعه

هوالحی

سلام  حال شما خوبین خوشین سلامتین......خوب خدا رو شکر...سال نو مبارک ......ان شالله سال پر از خیر و برکتی براتون باشه......

 ساقیا آمدن عید مبارک بادت......

یه مدت طولانی نبودم .......یه مدتی هم هست که هر بار میام دو سه خط می نویسم بعد پاکش می کنم....می گم مثل اینکه حسش نیست باشه یه وقت دیگه........به بعضی از دوستان که سر زدم دیدم از بس چیزی ننوشتم دیگه به کل ناامید شدن و اسم وبلا گو از تو لیستشون حذف کردن.....کلی دلم گرفت......اما این بار دیگه گفتم پس کی دوباره می خوای بنویسی.... آخه آدم عاقل پس برا چی شروع کرده بودی......اینقدر زود خسته شدی.......پس اون همه موضوع هایی که تو دفتر یادداشت نوشته بودی که وقتی  یه وقت آزاد گیر آوردی و یه وبلاگ داشته شدی بنویسی چی شد؟ ........اون آدمی که می خواست کم کم یه ذره یه ذره ارزش های ذهنشو رو کاغذ بیاره، اون آدمی که هر اتفاقی که براش می افتاد می گفت  نظرمو در باره اش باید بگم چرا بعضی وقتا که باید  همه تو جامعه صداشون در بیاد هیچ کسی  حرف نمی زنه ، پس چی شد ...چی شد اون آدم .......چی شد اون فکر ها.........چی شد اون شور و ذوق..........

پارسال عید خدا قسمتم کرده بود رفته بودم کربلا......باورم نمی شد......الانم باورم نمی شه......چی شد من کجا  زیارت امام حسین کجا ..... اما به کل پارسال و اتفاق هایی که برام افتاد نگاه که می کنم می گم شاید زیارتم یه آمادگی بود برا اون همه مشکل.......برا اینکه وقتی از همه جا و از همه کس دلم گرفت بگم امامم که طلبید برم زیارتش پس دوستم داره و یا اینکه حداقل یاد من هم هستن یا اینکه اگه لیاقت پیدا کردم برم زیارت پس اونقدر هم که فکر می کنم بد نیستم ....  یا اینکه حداقل برا لحظاتی بگم اگه بعضی  اتفاق ها افتاد ربطی به خوب یا بد بودن من نداره ، سرنوشتم بوده ... امتحان زندگی بوده و  دیگه خودمو سرزنش نکنم که اگه فلان کار رو می کردم شاید اون اتفاق نمی افتاد یا می افتاد.........

الان که بعد چهار سال درس خوندن تو شهرستان دوباره برگشتم تهران و در گیر مشکلات زندگی شدم درگیر سیاهی های زندگی ........دلم برا خودم، برا کسی که قسمتش شد بره کربلا تنگ شده ...نگاه که میکنم میبینم چقدر با صفا بودم چقدر بعضی چیزا که الان برام مهم شده قبلا کم اهمیت بود چقدر قبلا راحت از سختی ها می گذشتم .....اما الان نه ..... یه قفس برا خودم درست کردم و وایسادم دارم میبینم که کبوتر دلم داره می میره چقدر بی رحم شدم  .....

 

پارسال سیزده بدر از کربلا  بر گشتم ....... مطمئنم باز هم می تونم  به اون چیزایی که باید، برسم....... اگه هنوز امامم منو یاشون باشه ........فقط با یه دعا ... می دونم فقط با یه دعا با یه نگاهشون می شه از همه دنیا گذشت .......میشه عاشق شد....... عشقی که آدمو برا همیشه زنده نگه داره ......عشقی که هر لحظه عمیق و عمیق تر بشه اونقدر که بشه توش غرق شد و نگران هیچ چیز نبود.....................

برام دعا کنید ......می خوام امسال هم تا سیزده بدر یه زائر شده باشم ..........خیلی برام دعا کنید.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 23:36  توسط زهرا  |