|
|
|
|
|
سلام بر تو ای ماه رمضان،وقتی که آمدی و وقتی که از پیش ما رفتی. وقتی که آمدی وصف حالت را شنیده بودم ولی با تو انس نگرفته بودم وحال رفتنت برایم جانکاه است. آیا باز تو را خواهم دید، باز در عطر هوای پاکت نفس خواهم کشید ؟ چند روز آخر بغض گویم را گرفته بود و مثل کسانی که عزیری در پیش دارند و می دانند چند روز دیگر خواهد رفت و تا دیدار دوباره اش، چه مدتی ؟،چه خبری؟ ،دلم می خواست با تمام ذرات وجودم درکت کنم ،ببویمت و درآغوش بگیرمت. می خواستم جبران گذشته ها و غفلت هایم از تو،سنگ تمام بگذارم. ولی تو می دانی که نتوانستم. وحالا تو رفته ای ، دلم می خواست نمی رفتی،دلم می خواست به خاطر وجود تو خدا از من بگذرد،از نگاه های من که در نبود تو،مشغول غیر تو بود و تا دیدار دوباره باز هم نمی داند چه خواهد کرد مگر با لطف پروردگار تو. رمضان ،ماه خدا،تو شفاعتم کن و بگو که دوستت داشتم .دلم می خواست چه کار هایی برایت بکنم ولی نکردم ویا نتوانستم انجام بدهم. رمضان بگو دلم می خواست همه لحظات از شب وروز با تو باشم ،ولی مشغولیت ها نگذاشت. رمضان به خدایت بگو ،دلم برایش تنگ شده ،خیلی وقته دلم تنگ شده ،تنگ اینکه حظاتی تنهای تنها با او حرف بزنم و درباره او .نه اینکه در فکر چیزی غیر او ،با او به دعا بنشینم . رمضان وقتی می آمدی ،دلم از دنیا گرفته بود ،از سر گرفتاری و فراز ونشیب زندگی و حالا که می روی باز هم دلم از این دنیا گرفته که فرصت با تو بودن را در حصار زمان می کند. رمضان به خدایت بگو از تمام هر آنچه در دنیاست ، دوست دارم قلبم را به او هدیه کنم و خواهش کن که این هدیه را تمام و کمال قبول کند. می دانم قلب و دلم قابل هدیه کردن نیست،بگو با کرمش از من حقیر بپذیرد ومعامله ای که با اولیا ی در گاهش می کند با این گدای خانه هم بکند ،بگو من به همان قبول گدایی راضی ام . فقط یک چیز دیگر؛ بگو چشمم به عنایتش می ماند ،که حال خودش از آن قلب محافظت کند و بخواهد که خواهش آن دل ،چیری باشد که خود می خواهد . رمضان سلام مرا به محمد(ص) و آلش برسان و بگو آخرین جرعه پاکی در این قلب سیاه را در این عید و در این سال از من پذیرا باشند . حال دیگر ،خداحافظ اما بدان همیشه چشم به راهت هستم . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 13:30 توسط زهرا
|
|
||