تبليغاتX
جرعه

بسم رب المهدی المنتظر

یک نهال که به امید تو در دل زمین جای میگیرد.

با دستان تو پر وبال و شور و نشاط می یابد.

انتظا تو را چگونه تاب آورد

                   حال که تمام شاخه هایش رو به آسمان

                        تنها دعا گوی حضور تواند

                    کدامین افق به آنها جواب می دهی؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 16:7  توسط زهرا  | 

هو الحی
سريال نرگس با  بازي هنرمندانه پوپك گلدره به قسمتي رسيد كه با چهره دوست داشتني پوپك خدا
حافظي كرد.
چقدر زيبا بود صحنه هايي كه نرگس با نگاه محبت آميز ولبخندي پر از مهر بازي كرده بود واين قسمت آخر بازيش چقدر اين سريال رو به ياد موندني كرد.

نرگس كه به قول خود پوپك با اون زندگي مي كرده وبه خاطر اون بعضي كارا رو انجام داده يا نداده، چهره جالبي از يك شخصيت انساني ويه دختر ويا فرد با ايمان رو به تصوير كشيدوخيلي از نقش ها و رنگها كه تو جامعه ديده مي شه رو  به نمايش گذاشت وهمچنين مشكلاتي كه خودشون ناشي از وجود مشكلات ديگه اي هستن رو.
چيزي كه برام جالب بود  و تا به حال اين طور تو فيلم ها اين طور نديده بودم ويا خيلي كم بوده چادري بود كه به عنوان پوشش نرگس انتخاب شده بود،معمولا و متاسفانه تو فيلم ها از چادر جايي استفاده ميشد كه يا كسي بد بخت شده و يا داره ميره زندان ويا .....ولي اين بار به قول خود كارگردان سريال ،چادر جلوهاي از معنويت و پايداري شده بود.
وقتي به موقعيت دختري با شرايط نرگس (يه دختر جوون ؛بدون وجود پدر و مادر وتازه با كلي درد سر كه اطرافيان براش درست ميكنن وخواهر بزرگتر هم بودن )تو يه جامعه واقعي فكر ميكنم ميينم فقط با يه توكل ويقين عميق ميشه مقاومت كردو بهترين برخورد رو انجام داد.
با بچه ها  تو خوابگاه وقتي هر شب مي شينيم نرگس و نگاه ميكنيم؛ نظر ها متفاوته. بعضي ها ميگن ديگه خيلي كش دارش كردن وبعضي ها ميگن ديگه زيادي همه چيرو بزرگ كردن.....درسته تا حدودي اين حرف هارو قبول دارم ولي جريان ماجراها كه چه طور بهم گره مي خوره وپيش ميره برام خيلي جالبه.
درست مثل زندگي طبيعي آدم هاي دو و اطرافمون ويا حتي خودمون كه اگه بتونيم كمي نگاهمونو از نقشي كه تو زندگي بازي ميكنيم بيرون ببريم واون وقت داستان زندگيمونو نگاه كنيم، با دستكاري ذهني فيلم نامه ويا اتفاق هايي كه مي تونسته خيلي ناگهاني تو داستان ماهم اتفاق بيفته و پيش بيني رفتاري كه از ما تو اون شرايط ممكن بوده بيشتر مي تونيم خودمونو بشناسيم و قدر چيزهايي كه داريم ويا نداريم روبهتر بدونيم وبا عوض كردن بعضي سناريوها وسكانس ها ادامه داستانو جوري پيش بريم كه بشيم آدم خوبه .
خلاصه اينكه سريال نرگس با اين ديد برا من كلي حرف داشته وكمي بيشتر درك كردم براي بهتر بودن وشدن و رسيدن به اهدافي كه روياهامو ساخته چقدر وقت كمه و فرصتي براي ناراحتي و غصه نبود ها  و نرسيدن ها ويا ناراحت كردن وجود نداره كي ميدونه چند روز بعد پشت سر ما مردم چي ميگن.......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 11:38  توسط زهرا  | 

به نام خداوند مهربان
باز هم دستانم شوق نوشتن دارند .باز هم در اعماق قلبم شور پريدن است.پريدن ازقله آرزوها به اوج عمل.بازانگار توان بودن دارم شوق زيستن.
خداوندا با نام تو آغاز مي كنم.
                                خداوندا با نام تو آغاز مي كنم.
دستان مرا در ياب و قلب پريشانم را خودت نگه دار باش حال كه باز تو را يافته ام پناهم بده.همانند طفلي راه رفتنم آموز كه تويي پروردگار من ،تمام هستي من.مرا به خود بخوان حال كه در اين دنياي رنگارنگ به دنبال رنگ تو ميگردم .
باران رحمت خود را برمن ببار كه عطش وجودم را سوزانده و بنوشان جرعه اي از محبت خود رابه اين تشنه كه سيراب شود از عنايت تو وبه يقين بگويد:
           ز هر چه غير يار استغفرالله
           ز  بود   مستعار   استغفرالله
                                               دمي كان بگذرد بي ياد رويش
                                              از آن دم  بي   شمار  استغفرالله

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 15:26  توسط زهرا  |